قصه و قاشق
قصه و قاشق

قصه و قاشق

هبوط خیالی انسان


ساعتی از سحر گذشته . سپیده سر زده و  قارقار  اولین زاغچه دارد توی محل می پیچد.

 

در میانه ی روزهای جنگی هستیم. هنوز اعلام آتش بس نشده. 


من تازه دیشب سلانه سلانه تمام پنجره های خانه را چسب زدم. ساعت خواب هم ندارد!


هر روز که بیشتر از این مصیبت می گذرد ،بیشتر به هیچ و پوچی جنگ پی می برم. 


جامعه ی شامپانزه ها برای جنگیدن و گیس کشیدن و چنگ و دندان نشان دادن  با صلاحیت ترند تا جامعه ی انسان ها. 


اما بیا وسط معرکه ی معرکه گیرها و ببین بشر دو پای متمدن چطور این کره خاکی را به ماتمکده تبدیل می‌کند ، چطور صحرا و دریا را به فساد می کشد.


و مسخره تر  از همه این که بیا و ببین چطور قیافه ی حق به جانب می گیرد با آن ادعای پوشالی اش در مورد جانشینی خدا .


 چه احمقی هستی تو !


کوه به آن مرتفعی می فهمد وقتی سایه ی ابرها به روی قله اش می افتند یعنی چه. می فهمد آسمان بالای سرش دست بلندتر را دارد همیشه . 


می‌فهمد ستاره و ماه و خورشید در پی نظم و کار آمدی اند ، می فهمد امن ترین زاویه ی تماشایی این جهان، زاویه ی تواضع و فروتنی ست . 


اما تویِ عربده کش، هنوز نفهمیده ای. با آن که عهد می بندی. خط می نویسی . زبان بلدی . 


دو لپی میوه ی غرور و حماقت را می بلعی و به آفرینش چنگ و دندان نشان می دهی ، که چه؟!


که به همه بفهمانی «تو آدمی»!

واقعا آدمی؟!


هر بار که این سرزمین ویران شده و این دریای آلوده به آتش جنگ را می بینم ، بیشتر دلم می خواهد داستان هبوط و عهد را باور نکنم. 

بیشتر دلم می خواهد جدا شوم از  نسل این بشر دو پای، زبان دراز و پر ادعا.


بیشتر دلم می خواهد فقط چکاوکی باشم، نقاشی شده به واسطه ی دستان دختر بچه ای بازیگوش،

که تنها از روی انگیزه  من را روی سینه ی کاغذهای دفتر نقاشی اش کشیده ،

و از روی خواب آلودگی موقع رنگ آمیزی از خط بیرون زده .


یا حتی یک جوانه ی سبزِ  بی دقت ، در رسم خطوط تقارن برگ‌هایم ، زیر سایه ی درختی پر میوه که روی ساقه ی  باریک و شکننده اش پروانه ای نشسته .


من هر چه بیشتر به این ایده فکر می کنم . بیشتر شوق این را دارم که « ای کاش به چنین ساحتی  تعلق می داشتم»!


تنها یک نقاشی در خیالاتی بازیگوش و خلاق ؛ به دور از ادا و اطوار آدم ها...


کم کم دارد شعاع خورشید از بین گل های توری جلوی پنجره های چسب خورده،  وارد اتاق می شود  و روی رنگ دیوار ها می نشیند.


کم کم دارد صدای گنجشک ها به صدای اولین قارقار زاغچه محل اضافه می شود. 


با اینکه هنوز آتش جنگ نخوابیده است،

امروز صدای انفجار  نداشتیم.


کم کم دارد صبح می شود.


برو به گُلدونات برس


باید اعتراف کنم،


منم دارم گاهی اوقات به مقام عظما فکر می کنم.


به نظرم باید بپذیرم که بخشی از سرنوشتمه.


مثل تجربه های دوران جنگ .

 مثل اون بخش نا آگاهم از مرگ 

که بالاخره یه روز باهاش ملاقات خواهم کرد.


آره...!


باید این جامه ی بافته شده 

توسط دستای بافنده ی سرنوشت رو بپذیرم 

و به زندگی ادامه بدم و توی لحظه ها غرق بشم.



کسی چی می‌دونه ؟!

 شاید امواج بمب بعدی، 

مستقیم اومد و گلدونای لبه ی پرچین رو از بین برد.


 باید برم بهشون آب بدم تا دیر نشده.



زیر آسمون شهر


سوراخ های یه آبکش رو تصور کنید.


امشب از آسمون اصفهان مثل سوراخ های یه آبکش که ازش آب می چکه ، بمب می باره.

لحظه به لحظه صدای انفجار کل خونه و زندگی اهالی شهر رو می لرزونه.

من فکر می کنم هیچ چیز از جان و از زندگی نمی تونه عزیزتر باشه.

کاش اینقدر خشم گین نبودم. اینقدر خشمگین که ندونم باهاش چیکار کنم.

پس زمینه ی ذهنم داره هر صدایی رو تبدیل می کنه به صدای جنگده و انفجار،

صدای هندل موتور همسایه مون ، صدای باز و بسته شدن درب ریلی پارکینگ، صدای حرکت ماشین ها از روی سرعت گیر کف خیابون ، صدای بالا رفتن کرکره ی مغازه لبنیاتی سر خیابون، صدای بال زدن کلاغ ها سر صبح ،

صدای پر شاپرک ها زیر چراغ آفتابی توی بالکن وقتی شب میشه.

 دوران نوجوانی کتاب خاطرات آنه فرانک رو خونده بودم. روایت های تکان دهنده و ملموس از جنگ . توصیفهای واضح  از مرز باریک بین زندگی و مرگ...


چه اوقاتی داره به صفحه های خاطرات مون اضافه میشه!


گوش تیز می کنم ، با شروع هر صدایی قلبم به خاطر همه ی کسایی که دوستشون دارم و برام عزیز هستن پُر از نگرانی میشه.


صدا که به تهش می رسه، به خودم می گم:

«نه این فقط صدای هندل موتور اسماعیلی بود، آروم باش!


، هنوز آمریکا نتونسته هیچ غلطی بکنه»؟!


یک نفر اینجا ، عمه شده !


 رُز  عزیزم تو رحمت دی ماه هستی بر زندگی ما!


 ورود تو را به این جهان تبریک می گویم و بدان که این سکوت خبری و تاخیر در ثبت سالروز تولد تو در دنیای مجازی از کنترل من خارج بود و فعلا تنها قایق شناوری که در اقیانوس مجازی به من تعلق دارد و قابل دسترسی است این جاست. 


با خودم فکر کردم ماندگار کردن شادباش تولد تو و به اشتراک گذاشتن شادی بی چون و چرا در این صفحه، شاید جرقه ای از امیدواری را برای خوانندگانم به همراه داشته باشد.


 سرایت معصومیت و انعکاس نور امید.


وقتی برای اولین بار تو را توی بیمارستان و روی تخت مخصوص به نوزادان تماشا کردم، زدم زیر گریه!

نه گریه ی معمولی. بلند بلند!

 و آن اشکها که همه تعبیر به اشک شوق کردند، انگار داشت تمام دلخستگی ها و نا امیدی های من را می شست و معصومیت کودکی را توی قلبم جایگزین می کرد و من را می‌برد به چندین سال عقب تر...


 می برد به وقتی که پدر تو (برادرم) را برای اولین بار روی  تخت نوزادها و کنار بستر مامان جان ملاقات کردم.

انگار او را از مزرعه پنبه چیده بودند و روی تختخواب گذاشته بودند. یک کلوزه از پنبه ی باز شده در میان انبوهی از موهای مشکی ابریشمی ، خوابیده بود.


تو بیدار بودی اما! 

چشمهایت به سمت من بود. همه گفتند :« به خاطر عمه ش چشمهاش را باز کرده».  حس غیر قابل وصفی داشت. 

تو اسم قشنگت را با خودت آورده ای.

 تو را از میان باغ گل های رُز چیده اند . 

به پوست دست و پا و صورتت که به لطافت و خوش‌رنگی گلبرگ های یک شاخه گُل رُز  است نگاه کردم، 

 و موها ،همان مو های پر پشت مشکی ابریشمی.


تو نه مثل بابا محمد گل پنبه هستی و نه دانه ی گندم. تو گل  رُز ما هستی. تو زیبای مامان با معرفت و بابای جذابت را داری. 


می دانی  رُز عزیزم؟! 


روزی که بابا محمد تو به دنیا آمد من نوع متفاوتی از دوست داشتن، از هیجان و از دلواپسی را تجربه کردم. 

من برادر دار شده بودم و شب موقع خواب توی همان سن و سال خردسالی، فقط چهره ی محمد کوچولو  را در ذهنم مجسم می کردم. این علاقه بعد از پیوند خوردن دستهای مامان با معرفتت با بابا محمد  دو برابر شد. 

در جشن عروسی مامان و بابایت ، وقتی من داشتم رقص دونفره شان را تماشا می کردم ،دومرتبه خاطره تولد برادرم و آن چهره ی پنبه ای دوست داشتنی و آن دلواپسی و آن علاقه توأم با شیرینی ،  تمام قلبم را فرا گرفت. 

من شاهد زیباترین و عاشقانه ترین رقص دونفره تمام عمرم بودم و آن شادی و خوشحالی بی چون و چرا را  دوباره داشتم مزه می کردم؛ 

تا تو به دنیای ما آمدی و با خودت گُل معطر آوردی.

تولد تو مایه دلخوشی ما شد در این روزگار غیر قابل پیش‌بینی. 


عزیز دلم !

رُز شادی بخش من ! 

حضور تو متفاوت ترین و خارق‌العاده ترین نوع دوست داشتن و امیدوار بودن در زندگی ماست.

 قدمت مبارک.

گفتک


برای آن جوانه ای که 


از درخت انگیزه ، داشت


توی باغچه ی قلبم سبز می شد،


خیلی صبوری کردم؛


اینقدر که پیر و رنجور و خسته شدم.