-
هبوط خیالی انسان
جمعه 22 اسفند 1404 07:29
ساعتی از سحر گذشته . سپیده سر زده و قارقار اولین زاغچه دارد توی محل می پیچد. در میانه ی روزهای جنگی هستیم. هنوز اعلام آتش بس نشده. من تازه دیشب سلانه سلانه تمام پنجره های خانه را چسب زدم. ساعت خواب هم ندارد! هر روز که بیشتر از این مصیبت می گذرد ،بیشتر به هیچ و پوچی جنگ پی می برم. جامعه ی شامپانزه ها برای جنگیدن و گیس...
-
برو به گُلدونات برس
سهشنبه 19 اسفند 1404 11:54
باید اعتراف کنم، منم دارم گاهی اوقات به مقام عظما فکر می کنم. به نظرم باید بپذیرم که بخشی از سرنوشتمه. مثل تجربه های دوران جنگ . مثل اون بخش نا آگاهم از مرگ که بالاخره یه روز باهاش ملاقات خواهم کرد. آره...! باید این جامه ی بافته شده توسط دست ای بافنده ی سرنوشت رو بپذیرم و به زندگی ادامه بدم و توی لحظه ها غرق بشم. کسی...
-
زیر آسمون شهر
دوشنبه 18 اسفند 1404 20:42
سوراخ های یه آبکش رو تصور کنید. امشب از آسمون اصفهان مثل سوراخ های یه آبکش که ازش آب می چکه ، بمب می باره. لحظه به لحظه صدای انفجار کل خونه و زندگی اهالی شهر رو می لرزونه. من فکر می کنم هیچ چیز از جان و از زندگی نمی تونه عزیزتر باشه. کاش اینقدر خشم گین نبودم. اینقدر خشمگین که ندونم باهاش چیکار کنم. پس زمینه ی ذهنم...
-
یک نفر اینجا ، عمه شده !
شنبه 4 بهمن 1404 18:28
رُز عزیزم تو رحمت دی ماه هستی بر زندگی ما! ورود تو را به این جهان تبریک می گویم و بدان که این سکوت خبری و تاخیر در ثبت سالروز تولد تو در دنیای مجازی از کنترل من خارج بود و فعلا تنها قایق شناوری که در اقیانوس مجازی به من تعلق دارد و قابل دسترسی است این جاست. با خودم فکر کردم ماندگار کردن شادباش تولد تو و به اشتراک...
-
گفتک
جمعه 3 بهمن 1404 14:58
برای آن جوانه ای که از درخت انگیزه ، داشت توی باغچه ی قلبم سبز می شد، خیلی صبوری کردم؛ اینقدر که پیر و رنجور و خسته شدم.
-
سوال!
پنجشنبه 2 بهمن 1404 17:26
من متوجه شدم موقع جواب دادن به کامنتایی که برای وبلاگم میاد و یا موقع ارسال کامنت توی وبلاگستان با محدودیت کارکتر مواجه هستم و نظراتم به طور کامل فرستاده نمیشه!! نهایتا فقط جمله ی ابتدایی!! کسی میدونه مشکل از کجاست؟
-
از همتون متشکرم!
چهارشنبه 1 بهمن 1404 18:41
به خاطر کامنتای پست قبل از همتون متشکرم بچه ها! نمی دونید خوندن کلمه هایی که ذاتش همراهی و مهربونیه چقدر برام ارزشمند و از همه مهمتر واقعیت های تجربه شده زندگی هر کدوم از ماست. راستش بنا داشتم اینجا فقط قصه ی سفره های غذا رو بنویسم ، ولی چند شب پیش اینقدر ذهن و قلبم آکنده از استرس بود که حد نداشت و فقط نوشتن می تونست...
-
بچه ها!
دوشنبه 29 دی 1404 23:23
من ذهنم خیلی خسته ست. یه چند نفری از آشنایانم هستن که به شدت نسبت بهشون بدم بین شدم و با این که دلم می خواد حداقل برای یکسال نبینمشون ، اما تحت هیچ شرایطی این قطع ارتباط امکان پذیر نیست. هر بار ،حتی اگه ملاقات کوتاهی صورت بگیره ،کلی انرژی از روح و روانم گرفته میشه و حس می کنم از مغز تا نوک انگشت پا، خالی و میان تهی...
-
انار، میوهی تاجدار پاییز
دوشنبه 12 آبان 1404 00:59
یه شعری بود که بچگی میخوندیم: «تپلو ام تپلو، صورتم مثل هلو، قد و بالام کوتاهه، چشم و ابروم سیاهه، مامان خوبی دارم، میشینه توی خونه، میدوزه دونهدونه…» از همون بچگی وقتی به «میدوزه دونهدونه» میرسیدم، یاد دونههای انار و اون پوست چرمگونه و قرمز رنگش میافتادم. شاید در ظاهر هیچ ارتباط مستقیمی بین انار و دوختودوز...
-
یک لقمه از آفتاب پاییز
دوشنبه 5 آبان 1404 13:24
امروز خورشید پاییز، آرام آرام آماد و با سفره ی صبحانه ی من هم مسیر شد... توی اینستاگرام، بلاگری از سینی صبحانه ی کشورهای مختلف تولید محتوا کرده بود؛ مراکش، فرانسه، ایالات متحده، مالزی و خیلی جاهای دیگر... صبح بود و گرسنگی مهم ترین مسئله ی من بود که باید به آن پاسخ می دادم. روباهک و آقای پنبهدونه نان و پنیر و چای...
-
تو خوب میشی بابا،مطمئنم
جمعه 2 آبان 1404 18:37
آنقدر آرام آمده بود کنار اتاق خوابیده بود که مبادا من از خواب بپرم. خوابم سبک است؛ توی حیاط آپارتمان خودم اگر گنجشکی روی شاخهی درخت توت بال بزند، بیدار میشوم. اما دیروز، خانهی پدر و مادرم، چند دقیقهای که خوابم برده بود، بابا به سبکی و آرامیِ پرِ کاه قدم برداشته بود. آنقدر مراعات خواب مرا کرده بود که نفهمیدم...
-
قُلقُل سوپ پاییزی
دوشنبه 21 مهر 1404 15:27
امروز به قصد خرید سبزی خوردن به سبزیفروشی خیابان سرچشمه رفتم. وقتی رسیدم، عمو سبزی فروش در حال خالی کردن بار تازهی میوه و سبزیجات از نیسانش بود. هویجهای نارنجی، لیموترشهای معطر، فلفلهای سبز کشیده، چغندرهای خوشرنگ و پیاز قرمزهای بندانگشتی. هنوز درستوحسابی پایم را توی مغازه نگذاشته بودم که عطر پُرشکوهِ خلقت با...
-
دختر جسور خاورمیانهای!
یکشنبه 20 مهر 1404 16:07
قبل از اینکه روز دختر رو به روباهکم تبریک بگم، دارم به این فکر میکنم که چطور تو اینقدر بزرگ شدی که امروز با حقوق خودت، تک و تنها بری وسط بازار دلار و حقوق ریالیت رو تبدیل به دلار کنی، و بعدش تلفن بزنی و بگی: «مامان، من با پولم دلار خریدم، به بابا بگو بیاد دنبالم، خیلی گشنمه... ناهار چی داریم؟» تو کی اینقدر بزرگ...
-
وای سوختم!
جمعه 4 مهر 1404 17:48
بوتهٔ فلفل دلمهها و فلفل سبزهای باغچهٔ مادر به ثمر رسیدهاند. امروز، همراه استانبولی پلوی دستپخت مادر، از باغچه چیدیمشان و سر سفره آوردم. همه با اشتیاق یکییکدانه از داخل سبد برداشتیم و با قاشق اول پلو، گاز کوچکی به سر فلفلها زدیم. تند بود. خیلی تند بود. دهان ها باز. چشمها قرمز. نفسها بریده. به هم نگاه کردیم و...
-
شروع گریل شده
یکشنبه 30 شهریور 1404 13:53
روباهک ناهارش را سر کار خورد. پنبهدانه اما به خانه آمد و من از همان صبح که چشم باز کردم و خورشید را دیدم میدانستم برای ناهار چه میخواهم بپزم. خوشی بیچون و چراست؛ همین که از صبح میدانی چه میخواهی بپزی. اولین پست وبلاگ «قصه و قاشق» با وعدهی ناهار شروع شد. امروز جوجهکباب آماده کردهام. تکههای برش خوردهی سینهی...
-
سرآغاز
شنبه 31 خرداد 1404 02:10
شکوفه جانم سلام! امیدوارم در سلامتی به سر ببری و انگیزه هایت موشک باران نشده باشند. قربان موهای جو گندمیت بروم که از اولین روز جنگ تا به حال، جمعیت سفیدهایش دارد بیشتر می شود. همه جا صدای انفجار موشک است و هیچ پیش بینی وجود ندارد.من این روزها ترجیح می دهم به جای دنبال کردن خبرهای این آتش بازی ها ،رو به روی آینه بایستم...