قصه و قاشق
قصه و قاشق

قصه و قاشق

سوال!

من متوجه شدم موقع جواب دادن به کامنتایی که برای وبلاگم  میاد و یا موقع ارسال کامنت توی وبلاگستان با محدودیت کارکتر مواجه هستم و نظراتم به طور کامل فرستاده نمیشه!!

نهایتا فقط جمله ی ابتدایی!!

کسی می‌دونه مشکل از کجاست؟

از همتون متشکرم!

به خاطر کامنتای پست قبل از همتون متشکرم بچه ها!

نمی دونید خوندن کلمه هایی که ذاتش همراهی و مهربونیه چقدر برام ارزشمند و از همه مهمتر واقعیت های تجربه شده زندگی هر کدوم از ماست.

راستش بنا داشتم اینجا فقط قصه ی سفره های  غذا رو بنویسم ، ولی چند شب پیش اینقدر ذهن و قلبم آکنده از استرس بود که حد نداشت و فقط نوشتن می تونست حالم رو بهتر کنه.

من هر وقت حس می کنم که موظم از هر چیزی و از هر کسی محافظت کنم، توسط نهنگ استرس بلعیده میشم و اون شب با سر درد وحشتناکی به صبح رسید.

من همه ی پیامهای شما رو خوندم و صبح که شد با خودم خیلی حرف زدم. حرف زدن هم به اندازه ی نوشتن برام شفا بخشه. حرف زدم و اولین اقدامی که انجام دادم «کنترول نفس هام » بود.

یه تکنیکی هست برای مهار استرس که بهش می گن «نفس کشیدن جعبه ای». این شکلیه که ، مثلا باید چهار ثانیه نفس بکشیم ،چهارثانیه وقفه بندازیم و نفس رو نگه داریم و بعدش چهار ثانیه بازدم. این شیوه ی نفس کشیدن مغز رو متقاعد می کنه که همه چیز داره آروم پیش می ره و بدن رو از فروپاشی و استرس خارج می کنه.

بعدش یه مستند از یه دختر بندباز و صخره نورد دیدم که موفق شد با حفظ تعادل از روی بندی که برفراز دره ی عمیقی بسته بودن، عبور کنه. عبور از روی اون بند به منزله عبور از ترس و استرس های غالب بود.

من با خودم حرف زدم ،مستند ورزشی تماشا کردم و در مورد اون وسعتی که برای دویدن و حرکت کردن در دسترس دارم نوشتم. نوشتم: «زندگی کن، کشف کن ،بهش فکر کن  و درباره ی تجربه هات بنویس».

الان دو روزه که بعد از چندین روز کشمکش تحمیل شده، دارم میرم دوچرخه سواری. دوچرخه سواری طولانی مدت و امروز احساس کردم واقعا بدنم سم زدایی شده انگار!  واقعا ذهنم داره پاکسازی میشه و انرژیم برمیگرده.

خودم و شما رو به دوچرخه سواری و شنا توصیه می کنم و دوستتون دارم که برام ارزش قائل شدین و مهربانانه با من همراهی کردین.امیدوارم بتونم توی شادی هاتون جبران کنم.

بچه ها!


من ذهنم خیلی خسته ست.


یه چند نفری از آشنایانم هستن که به شدت نسبت بهشون بدم بین شدم و با این که دلم می خواد حداقل برای یکسال نبینمشون ، اما تحت هیچ شرایطی این قطع ارتباط امکان پذیر نیست. 

هر بار ،حتی اگه ملاقات کوتاهی صورت بگیره ،کلی انرژی از روح و روانم گرفته میشه و حس می کنم از مغز تا نوک انگشت پا، خالی و میان تهی شدم. انگار این آدما «انرژی خوارک» دارن.


می دونید؟

چون دیگه چندین سال، تمام ریز و درشت رفتارشون برام مشخص و واضح هست، حتی وقتی به ظاهر بهم محبت می کنن و تلاش می کنن به من بفهمونن که دوستم دارن، من نمی تونم باور کنم. 

چون بهم این حس دست میده که دارن ریا می کنن. چون افراد دیگه ای دور و بر مون هستن که می خوان بهشون نشون بدن «ما آدمای درستی هستیم و ببینین این چقدر سرد و مغرورانه با ما برخورد می کنه. در حالی که من پیوسته شاهد این بودم که از ساده ترین سرما خوردگی من نگذشتن و از این که من آسیب ببینم شادمان میشن.


و یه مورد آزار دهنده ی دیگه این که فکر می کنن اجازه دارند توی شخصی ترین معیارهای زندگیم دخالت کنند. توی پوششم ،توی روابطم ،حتی توی سبک غذا خوردنم.

 و چون من باهاشون خیلی زاویه فکری دارم همیشه مورد اتهام و غیبت هستم و همه جا ازم بدگویی می کنن.


واقعا در مواجه با چنین احساساتی چیکار می تونم بکنم؟


لطفاً اگه تجربه مشابه دارین ، با من در میون بذارین.

چون الان دیگه برام فرقی نداره. دیدن این آدما  حتی اگه برای  ده دقیقه هم باشه، ذهن من تا مدت ها خسته و درگیره و تمام انرژی بدنم نابود میشه.


هر بار برای فرار از این افکار خودم رو مشغول انجام یه کار تازه کردم و همین باعث شده هر روز مثلا توی خیاطی یا زبان انگلیسی ، پیشرفت بکنم  ، ولی اثر سَمّی این آدما تموم شدنی نیست انگار!


و الان ذهنم خیلی درگیره، خیلی سنگین  و خسته ست.

امیدوارم بتونم بعد از منتشر شدن پست ، سبکبارانه بخوابم.




انار، میوه‌ی تاجدار پاییز


یه شعری بود که بچگی می‌خوندیم:

«تپلو ام تپلو، صورتم مثل هلو، قد و بالام کوتاهه، چشم و ابروم سیاهه، مامان خوبی دارم، می‌شینه توی خونه، می‌دوزه دونه‌دونه…»


از همون بچگی وقتی به «می‌دوزه دونه‌دونه» می‌رسیدم، یاد دونه‌های انار و اون پوست چرم‌گونه و قرمز رنگش می‌افتادم.

شاید در ظاهر هیچ ارتباط مستقیمی بین انار و دوخت‌ودوز مادرانه وجود نداشته باشه، اما برای من همیشه تصویری و مادرانه بوده.

انگار خدا خودش دونه‌دونه‌ی انار رو با حوصله آفریده و بعد براش پالتویی از چرم قرمز دوخته — به خلاقانه‌ترین شکل ممکن.


انار، میوه‌ی تاجدار پاییزه؛ با مزه و رنگی که از بهشت میاد.


امروز من دو تا مزه‌ی بهشتی رو با هم ترکیب کردم و یه سالاد خلاقانه و خوشمزه درست کردم: سالاد شیرازی با دانه‌های انار.



حیفه پاییز تموم بشه و ما نشونه‌هاش رو توی وبلاگ نگه نداریم.

خدایی حیفه!

یک لقمه از آفتاب پاییز

امروز خورشید پاییز، آرام  آرام آماد و با سفره ی صبحانه‌ ی  من هم مسیر شد...


توی اینستاگرام، بلاگری از سینی‌ صبحانه ی کشورهای مختلف تولید محتوا کرده بود؛ مراکش، فرانسه، ایالات متحده، مالزی و خیلی جاهای دیگر...


صبح بود و  گرسنگی مهم ترین مسئله ی من بود که باید به آن پاسخ می دادم. روباهک و آقای پنبه‌دونه نان و پنیر و چای شیرین خورده بودند و رفته بودند.

من اما با چشمانم میان رنگ و شکل صبحانه‌های دنیای مجازی سیر می‌کردم و هوس یک صبحانه‌ی ساده و مشتی واقعی به سرم زده بود. برعکس روزهای دیگر، دلم اصلاً چای شیرین نمی‌خواست و تنبلی زیر پوستی هم داشتم...


در نهایت، چیزی که در تصویر می‌بینید را آماده و با چاشنی آفتابِ پاییز نوش جان کرده ، مزه ی لحظه ها را چشیدم...

الحق که پاسخ به جایی بود در رفع مسئله ی گرسنگی صبحگاهی.